عشاق رمان
تایپ رمان های زیبا و جذاب و خواندنی و..............فوق العاده عاشقانه هیجانی 
با حس اینکه دستی داره تکونم میده به خیال اینکه مادرمه گفتم : - مامان تو رو خدا بذار یه کم دیگه بخوابم .....

اما بازم یکی تکونم میداد ... غلتی زدم و گفتم : - مامان جان مریم اذیت نکن دیگه .. یه ربع دیگه پا میشم ... اما با صدای معتمدی که رگه هایی از خنده توش بود و کنار گوشم میگفت: غفاری بلند شو ، از خواب پریدم و چشمامو باز کردم ....

اه خاک بر سرت مریم بازم که گند زدی ... آبروت رفت نگا کن چطوری داره با خنده نگات میکنه ... لابد داره تو دلش میگه این دختره خله .... وای آبروم رفت ... 

با خجالت سرجام نشستم و سعی کردم به روی خودم نیارم ..

- چی شده؟ 

- چیزی نیست ولی یه فکرایی دارم که باید دربارش با تو هم حرف بزنم ( وای خدا کاش این همیشه لبخند بزنه ... ببین چقدر بهش میاد ... اِ مریم خودتو جمع کن بابا) 

- خب؟ میشنوم ...

با این حرفم قیافش جدی شد و گفت: - ببین احتمالا تا چند دقیقه دیگه میان منو میبرن بیرون پیش غلام ... خودم شنیدم که غلام با فریاد از سیا خواست منو ببره پیشش... من میرم بیرون یه سرو گوشی هم آب میدم ولی تو باید خودتو اینجا به خواب و مریضی بزنی باشه؟ 

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: - چرا؟ من که مریض نیستم ... 

- اشتباه نکن الان رنگت دقیقا مثل گچ دیوار شده ... 

- خب ولی چرا خودمو بزنم به مریضی؟..

- برای اینکه ... برای اینکه .. کسی کاریت نداشته باشه ...

با این حرفش دوهزاری کجم افتاد و لبمو با خجالت گاز گرفتم و سرمو ناخوداگاه پایین انداختم با صدای آرومی گفتم : - باشه...

فکر کنم فهمید خجالت کشیدم ولی خدا رو شکر به روم نیاورد و بحث رو عوض کرد ... 

- پاشو برو سر جای قبلیت بشین تا اینا نفهمن من دستای تو رو باز کردم ... 

سر جام نشستم که با صدای باز شدن قفل در با ترس خودمو بیشتر به ستون پشت سرم نزدیک کردم ... در باز شد و سیا داخل اومد ... با خشونت اسلحش رو پشت کمر معتمدی گذاشت و اونو بیرون برد ... دلم خیلی شور میزد .... خدایا نکنه بلایی سرش بیارن ... شروع کردم به آیة الکرسی خوندن و صلوات فرستادن ... بالاخره بعد از مدتی که فکر میکنم دو سه ساعتی شد در باز شد و معتمدی با دستای بسته به داخل پرتاب شد ... با بیرون رفتن سیا سریعا به طرف معتمدی رفتم ... تکون نمیخورد ... با صورت روی زمین افتاده بود ... پهلوش رو گرفتم و برش گردوندم ... وای خدایا .... با دیدنش تمام تنم شروع به لرزیدن کرد ... صورتش غرق در خون بود ... چند جای لباسش پاره شده بود و از پارگی ها خون بیرون میزد .... اشکام با درموندگی بیرون میریخت ...اینا دیگه چه حیوونایین...ببین باهاش چی کار کردن خداجون.... هر چی صداش کردم جواب نداد ... بیهوش شده بود ... نبضشو گرفتم خدارو شکر زنده بود ... به هزار زحمت و مصیبت بدنش رو به یه گوشه کشیدم ... پایین مانتوی بلندمو با چاقو پاره کردم و با مقدار کمی آب که تو لیوان تو سینی غذایی که برامون اورده بودن بود، پارچه رو خیسش کردم ... اروم روی صورتش رو با پارچه پاک کردم ... در حینی که زخماشو با پارچه تمییز میکردم اشکام هم مجال نمیدادن و تند و تند از روی صورتم پایین میریختن ....

چند دقیقه بعد همزمان با اینکه کار من تقریبا تمام شد اونم آروم چشماشو باز کرد ... اخماش تو هم رفت ... معلوم بود درد داره ولی ناله نمیکرد ... وقتی یکم حواسش سر جاش اومد رو به من با صدای آرومی که درد توش پیدا بود پرسید: - چی شده؟ چرا گریه میکنی؟

دماقمو بالا کشیدم و اشکامو از روی صورتم کنار زدم و گفتم: - یه ربعی میشه اوردنت ولی بیهوش بودی... چی کار کردن باهات؟ چرا اینقدر داغون شدی؟

صدام همراه با بغضی بود که نمیتونستم پنهانش کنم ... با دیدنش تو اون حال و وضع دلم ریش شده بود و دلم میخواست بمیرم ... در تمام مدتی که بیهوش بود میترسیدم اونم مثل حمید هنوز به دست نیاورده از دست بدم....

- هی آروم باش خانم کوچولو ... من حالم خوبه ... ( لبخندی زد و با شیطنت ادامه داد) یخورده شیطونی کردم برای همین اوناهم اینطوری تلافی کردن .... ای بابا هر کی ندونه فکر میکنه بالا سر جنازه نشستی که اینطوری عزا گرفتی بس کن دیگه بابا .. من خوبم به خدا ... ببین الان میشینم ...

تا اومد بشینه دستش رو روی شکمش گذاشت و آخ آرومی گفت .. با نگرانی بهش نزدیک شدم و بی اراده دستمو روی سینش گذاشتم و وادارش کردم درازش بکشه: - نمیخواد ... بگیر بخواب ... بخواب لازم نیست فعلا بلند بشی ... 

انگار واقعا حالش خوب نبود چون خیلی راحت به حرفم گوش کرد و دوباره خوابید ... یکم بخواب حالت که جا اومد برام تعریف کن ببینم اون بیرون چه خبر بود ... 

- اگه من بخوابم تو که نمیترسی ... هان؟

- نه خیالت راحت باشه .. تو الان باید استراحت کنی .. اگه چیزی شد بیدارت میکنم ...

سری تکون داد و چشماشو بست ... وای خدایا اینا چقدر وحشین ... الهی بگردم ببین چه بلایی سرش اوردن ظالما.... تمام وقتی که خواب بود رو بالای سرش بودم و از کنارش تکون نخوردم ... راستش هم خودم یکم میترسیدم هم نگران اون بودم ... خودم هم خسته بودم برای همین یه نیم متر ازش فصله گرفتم و همون جا خوابیدم ... تا چشمامو روی هم گذاشتم از شدت خستگی سریع خوابم برد ... تا خوابم برد دوباره کابوس اومد سراغم ... با شروین کنار دریا بودیم داشتیم با هم میخندیدیم ... نمیدونم به چی ولی میخندیدیم ... هردومون خیلی خوشحال بودیم ...شروین از جاش بلند شد و دستش رو به طرفم گرفت و با لبخند دلنشینی گفت بیا بریم شنا کنیم ... با ترس به دریا خیره شدم که دیدم یه جایی وسط دریا مثل یه سیاه چاله بود و تمام آب دریا اطراف اون میچرخید ... دریا رنگ تیره ای داشت انگار توش قیر ریختن ... با ترس به طرف شروین برگشتم و گفتم: - نه .. نه نریم اونجا رو نگاه کن ... دریا چرا اینطوریه ... ولی شروین با لبخند گفت : - مگه چطوریه؟ دریا به این قشنگی ( دستمو گرفت و بلندم کرد و ادامه داد) بیا دیگه اذیت نکن ... بدو ... بیا تند تر بیا ... همونطور که به وسط دریا نزدیک تر میشدیم ترسم بیشتر میشد ... همون جا ایستادم و گفتم : - نه شروین اگه بریم اونجا میمیریم ... تو رو خدا بیا برگردیم ... بیا بریم ... 

- خیلی خوب برگردیم .... اما همین که خواستیم برگردیم زیر پای شروین خالی شد و یه دفعه به طرف سیاه چاله کشیده شد ... 

- نهههههههههههه....نههههههه ... شروییییییییین ... همونطور فریاد میزدم و به دنبال شروین میرفتم که احساس کردم زیر پای منم خالی شد ... همون موقع صدای حمید رو شنیدم که فریاد زد: - مواظب باش مرییییییییم.... 

از خواب پریدم ... به سرعت سر جام نشستم ... نفس نفس میزدم ... تمام بدنم میلرزید و صورتم خیس عرق بود ... کمی بعد متوجه معتمدی شدم که کنارم نشسته و با نگرانی نگاهم میکرد ... وقتی دید بهش نگاه میکنم گفت: حالت خوبه؟ داشتی کابوس میدیدی .. هر چی صدات زدم بیدار نشدی ... چه خوابی بود که اینقدر وحشت کرده بودی دختر؟ 

با لکنت گفتم: هی ..هی ..هیچی ... چی .. چیزی .. چیزی نیست.... 

هنوز کمی نفس نفس میزدم ... تصاویر خوابم از جلوی چشمم کنار نمیرفت ... با به یاد اوردن صحنه ای که معتمدی توش به طرف سیاه چاله میرفت اشکام روون شد ... تو حال خودم بودم که حس کردم توی یه اغوش گرم قرار گرفتم ... سرمو روی سینش گذاشتم و حسابی گریه کردم ... وقتی خوب خالی شدم و کمی حالم سر جاش اومد تازه متوجه موقعیتم شدم ... وای خداجون من تو بغل این چیکار میکنم ... لب زیریمو گاز گرفتم و خودمو ازش جدا کردم ... ازش خجالت میکشیدم ... سرمو زیر انداختم و خودمو گوشه اتاق کشوندم ... صداشو شنیدم که گفت: - بهتری؟ 

با صدای آرومی که خودمم به زور میشنیدم جواب دادم: - خوبم ممنون

بعد از چند دقیقه گفت: - نمیخوای بدونی اون بیرون چه خبر بود؟ 

با این حرفش خوابم و حس خجالتم ناگهان از بین رفت و تازه یادم افتاد که تو چه وضعی هستیم ... به طرفش برگشتم و گفتم : - آره آره ... چی شد یهو ؟ ... تو چرا اون ریختی شده بودی؟ .. اصلا بیرون چه خبر بود؟ چند نفر بودن؟ ... چیکار میکردن؟ .. غلام با تو چیکار داشت؟ .. زود باش دیگه بگو ...

با این حرفام که تند تند و پشت سر هم گفتم صدای خندش بلند شد ... یکی دو دقیقه حسابی خندید و گفت : - وای از دست تو ... اینهمه سؤال داشتی اونوقت اینقدر ساکت بودی؟ ... دوباره میخواست شروع کنه به خندیدن که عصبی گفتم : - اه بس کن دیگه .. الان وقت خنده نیست ... بگو ببینم تو این جهنم دره چه خبره؟ 

خندشو به زور جمع کرد و کمی بعد تونست دوباره حالت جدیشو حفظ کنه ... 

- وقتی منو بردن بیرون من فهمیدم اینجایی که توشیم یه طویله بوده ... آب و هوا اینجا مه آلوده ... هوا هم نم نم بارون داره ... احتمال زیاد تو شمالیم ... منو از اینجا بردن توی ساختمون ویلایی که روبروی طویلست... رفتیم طبقه دوم ... در یه اتاقو باز کردن و منو بردن تو که فهمیدم اتاق کار غلامه ... پشت میز نشسته بود و معلوم بود منتظر منه ... روی صندلی مقابل میز نشوندنم ... کنار خودش دو تا بادیگارد هیکلی داشت ... سیا هم بالای سر من بود ... تا اونجا که من دیدم نه یا ده نفر بیشتر تو خونه نبودن ... اطراف ساختمونم تا اونجا که دیدم دو سه نفر بیشتر محافظ نبودن ... تو اتاق غلام قبل از اینکه من برم تو، غلام داشت با تلفن حرف میزد ... آخرای مکالمش بود که به طرف صحبتش گفت( فردا میبینیمتون ... سفر خوش) با منم کار خاصی نداشت ... فقط میخواست با مرکز و جناب سرهنگ تماس بگیره .. منم برای همین برده بود که اونا صدای منم بشنون ...به سرهنگ گفت میخواد کسی تو کاراش فضولی نکنه وگرنه ما دو تارو میکشه ... منم وقتی سرهنگ میخواست صدامو بشنوه به سرعت گفتم تو یکی از شهرای شمالیم ولی سیا بلافاصله جلوی دهنمو گرفت و نذاشت ادامه حرفمو بزنم ... ( با پوزخندی ادامه داد) بعدشم غلام کارمو اینطوری تلافی کرد که البته کمی هم به خاطر خورده حسابامون بود ... 

- چقدر پسته ... خب حالا که اینا اینقدر زیادن پس ما نمیتونیم فرار کنیم آره؟ 

- صبر داشته باش بذار بقیه حرفمو بزنم .... ببین از حرفا و کاراشون متوجه شدم که احتمالا فردا معامله بزرگی که در راه داشتن رو انجام میدن ... برای اینکار غلام و بیشتر وردستاش باهاش میرن و فقط چندتا محافظش اینجا میمونن که از ما مراقبت کنن ... اگه درست حساب کرده باشم ، فردا بیشتر از سه چهار نفر اینجا نیستن و اونموقع زمان برای فرار ما مناسبه ... 

- با نگاهی هیجان زده بهش گفتم: - خب چطوری؟ ما که هیچ اسلحه ای به جز این چاقو ضامن دار نداریم ...

- خب مسأله اصلی همین جاست .. از اینجا به بعد کارمون یکم سخت میشه .. با توکل بر خدا ایشالا موفق میشیم نگران نباش ... فقط نباید هیچ خطایی ازمون سر بزنه ... 

- خب چه نقشه ای داری؟

- ببین فردا وقتی مطمین شدیم غلام رفته تو شروع میکنی به داد کشیدن ... یه طوری سیا رو میکشونی اینجا ... چمیدونم خودتو به مریضی میزنی یا میگی مثلا حال من بد شده یا یه چیزی مثل این ... وقتی سیا اومد تو من غافلگیرش میکنم و سعی میکنم بی سر و صدا اسلحشو بگیرم و کارشو بسازم .... بعد از اونم یکی یکی کار بقیه رو میسازیم ... اگه اشتباهی نکنیم و خدا کمکمون کنه میتونیم از اینجا در بریم ... 

- وای خدا یعنی فردا از این جهنم خلاص میشیم؟ یعنی میشه؟ 

- آره اگه تو خوب حواستو جمع کنی و ترس به دلت راه ندی میتونیم از اینجا خلاص بشیم ... ببین مریم فردا شب آخرین شانس ماست پس باید همه حواسمونو جمع کنیم و سوتی ندیم باشه؟ 

وای خدا .. این به من گفت مریم؟ ... چه قشنگ اسممو صدا زد ... کوفت و درد آخه الان وقت این فکراست دختره ی بی جنبه؟ خاک بر سرت مریم اینقدر بی جنبه بازی در نیار ... آخه تو این شرایط بحرانی این چه فکراییه که تو میکنی دختر ... با صداش که داشت صدام میکرد رشته افکارم پاره شد ...

- هی دختر خوب حواست کجاست؟ میگم تو هم موافقی با نقشه؟ 

لبخندی زدم و گفتم: - مگه میتونم مخالفم باشم؟ از قرار معلوم این تنها راه خلاصیمونه ...

فکر میکنم نیم ساعتی گذشته بود که هر دوی ما تو فکرای خودمون بودیم ... بالاخره صداش اومد که با شیطنت میگفت: - راستی ببینم .. تو چه خوابی میدیدی که مدام اسم منو صدا میزدی؟ 

با یادآروی خوابم اخمام درهم رفت و به صورتش که داشت با خنده ی بامزه ای نگام میکرد ، نگاه کردم و تو دلم گفتم: پس فقط من بی جنبه نیستم .. انگار این از منم بی جنبه تره .. حالا خوبه دید دارم کابوس میبینما .. اما خوب راست میگه دیگه من چرا باید تو خوابم اسم یه مرد غریبه رو فریاد بزنم .. غریبه؟ یعنی واقعا شروین الان برای من یه غریبس؟ خب با اینکه هیچ کس نباید بفهمه ولی به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ... اون برام از هر آشنایی آشناتر بود ...... صداش دوباره منو به خودم اورد : - ای بابا تو چرا همش میری تو هپروت ... ببینم جدا تو خواب چی میدیدی؟ چرا منو با ناراحتی صدا میکردی؟

- هیچی ... ولش کن ... خیلی خواب بدی بود .. دلم نمیخواد یادم بیارم ...

- خب بگو دیگه ... لوس نشو خیلی کنجکاوم بدونم ... اخه وقتی خواب بودم با صدات که با ناراحتی میگفتی شروین ..شروین ... از خواب پریدم ... اول فکر کردم اتفاقی افتاده و کسی اومده تو ولی وقتی چشمامو باز کردم و دیدم خوابی فهمیدم داری کابوس میبینی ... 

- خب فقط میتونم بهت بگم خواب مرگتو دیدم ....

ابرو هاش رو بالا انداخت و با حالت فیلسوفانه ای گفت: - فکر کنم خوابت تعبیر خوبی داره آخه میگن مرگ توی خواب به معنی طول عمره ...

شونه هامو بالا انداختم و تو دلم گفتم خداکنه ... 

خواب بودم که با تکونهای شدیدی از خواب پریدم .... معتمدی کنارم بود و سعی داشت بیدارم کنه ..

- خیلی خب بابا بیدار شدم ... چرا اینطوری آدمو از خواب بیدار میکنی نزدیک بود سکته کنم ...

- ببخشید ولی مجبور بودم .. تو هم که خوابت اینقدر سنگینه به این زودی بیدار نمیشی 

- خسته بودم خب ... حالا چی شده؟

- هیچی ولی انگار معاملشون یکی دو ساعتی جلو افتاده ... از پشت در خیلی سخت میشه حرفاشونو شنید اونم فقط حرفایی که نزدیک اینجا باهم میزنن .. ولی اینطور که من شنیدم شب زودتر حرکت میکنن ... ما تقریبا سه ساعت وقت داریم تا خودمونو برای فرار اماده کنیم .. 

با شنیدن جمله آخرش سیخ سرجام نشستم ... خواب به کلی از سرم پریده بود ... یه دفعه ای موجی از استرس بهم هجوم اورد ... ناخودآگاه شروع کردم به لرزیدن ... بعد از چند لحظه صدای خندش بلند شد و گفت: - چرا اینجوری میکنی بچه جون؟ .. نگاش کن چرا همچین میکنی؟ چرا داری میلرزی؟ 

- خودمو کمی جمع و جور کردم و گفتم : - ن ... نخیر ... کی گفته دارم... میلرزم ؟ 

دستامو جلوش نگه داشتم و گفتم : - ببین ... نمیلرزه 

ولی وقتی نگاه خودمم به دستام افتاد تا لرزششون رو دیدم ، برای اینکه بیشتر از این ضایع نشم دستامو سریع پایین اوردم و گفتم: - خب آره میترسم .. همینو میخواستی بشنوی دیگه ... از این حیوونای انسان نما بایدم ترسید .. 

- خب حالا مگه من چی گفتم؟ ناراحت نشو ... ولش کن داشتیم درباره یه چیز دیگه حرف میزدیما ... سؤالی نداری بپرسی؟ 

- چرا دارم ... وقتی من خواب بودم غذایی چیزی نیاوردن برامون؟

لبخندی زد و با نگاه مهربونی بهم خیره شد و گفت: - اولا که نه چیزی نیاوردن حالا باید قدر اون کره حیوانی هم که یه بار بهمون دادن رو بدونی ... ثانیا منظور من از سؤال درباره نقشه بود ... خب حالا نمیخوای چیزی بپرسی؟

- نه فکر نمیکنم ... 

- خیلی خوب... خوب استراحت کن و بیخودی ورجه وورجه نکن چون باید همه انرژیتو برای فرار ذخیره کنی ... خب؟

- باشه ...... بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتم یه کم برای گذروندن وقت و رفع کنجکاوی ازش درباره گذشتش سؤالاتی بپرسم .. برای همین گفتم: - حوصله داری یکم حرف بزنیم؟ اینجوری حوصلم بدجوری سر میره ..

- آره بگو .. 

- تو هیچ وقت درباره گذشتت با من حرف نزدی ... غلام و تو چه خورده حسابی با هم دارین؟ 

اخماش تو هم رفت و گفت: - موضوع بهتری پیدا نکردی چسبیدی به گذشته من؟

- آخه برام خیلی نامفهومه ... میدونی چیه؟ اونشب که غلام منو دزدید ، قبل از اینکه به تو زنگ بزنه یه چیزایی میگفت ..

با صدای عصبی ای گفت : - خب؟ چی گفت؟ 

راستش یکم ترسیدم تا بقیه حرفمو بزنم اما وقتی گفت: - پس چرا معطلی ؟ میگم چی گفت؟ ، مجبور شدم ادامشو بگم 

- خب اون وقتی منو دید گفت.. گفت سرگرد همیشه سلیقش خوب بوده ... گفت حتی تو انتخاب همسرش نهایت سلیقشو به خرج داد اما حیف که رودست خورد .. 

با تمام شدن حرفم دست مشت شدشو به زمین کوبید و عصبی غرید: - خفه شو ... خفه شو ..اون دهنتو کثیفتو ببند لعنتی .... بعد با نگاهی که خشم ازش میبارید به سمتم هجوم اورد و گردنمو بین دستاش گرفت .. با کمر روی زمین افتاده بودم و اون تقریبا روی سینم نشسته بود و داشت خفم میکرد ... چشمام گشاد شده بود .. نفسم داشت به شماره میافتاد .. هر چی تقلا میکردم فایده ای نداشت چون اون هم زور بیشتری داشت هم هیکل بزرگش اجازه نمیداد کنارش بزنم ... گلومو به شدت فشار میداد و با حرص میگفت: میکشمت آشغال .. چرا این حرفا رو میزنی ... مگه بهت نگفتم درمورد اون هیچی نگو ... لعنتی میخوای زجرم بدی آره؟ منم میکشمت ... میکشممممت ...

کم کم صداش نامفهوم میشد ... مرگو به وضوح حس میکردم ...با اخرین توانم با دستم روی دستاش خنج کشیدم ... کم کم دستاش از دور گردنم شل شد تا اینکه کاملا از دور گردنم برشون داشت ... انگار تازه فهمیده بود داره چی کار میکنه ... به سرعت از روی سینم بلند شد ... جونی نمونده بود برام .... به شدت سرفه میکردم و سعی میکردم با نفسای عمیق هوا رو ببلعم ... سینم خس خس میکرد ... بعد از ده دقیقه سرفه های دردناک بالاخره حالم کمی جا اومد... فشارم افتاده بود ... سرم گیج میرفت و گلوم بدجور میسوخت ... متوجه شدم روبروم زانو زده و داره با نگرانی نگام میکنه ... لعنتی داشت منو میکشت ... مرتیکه روانی ... وای خداجون داشت جدی جدی خفم میکرد ... مگه من چی گفتم بهش که مستحق این رفتار زشتش شدم ... با نگرانی خواست به سمتم بیا که سریع خودمو کنار زدم و با صدای خش داری که به زور از گلوم در میومد گفتم: - گمشو .. به من نزدیک نشو وحشی ... همتون مثل همید .. مگه من چی گفتم که اینطوری بهم حمله کردی ...

- متاسفم .. واقعا متاسفم ... باور کن دست خودم نبود .. خودمم نفهمیدم چرا اینکارو کردم ... وقتی به خودم اومدم که دیدم صورتت داره کبود میشه... باور کن .. باور کن خودمم نمیدونم چرا همچین حماقتی کردم ... 

- گمشو .. نزدیک تر بیای جیغ میزنم ... ازم فاصله بگیر .. ازم فاصله بگیر ... 

با احتیاط ازم دور شد و یه گوشه نشست .. نگاهشو ازم برنمیداشت .. نگرانی و پشیمونی و کلافگی از چشماش میبارید ... خدایا ببین لعنتی داره باهام چیکار میکنه ... اول میخواد خفم کنه .. حالا هم که اینطور مظلومانه داره نگام میکنه ...نگامو ازش میگیرمو سعی میکنم بهش اهمیت ندم چون میدونم اگه اینکارو نکنم دلم طاقت دیدن نگاه های مظلومانشو نمیاره و از دلش درمیارم...

حالم خیلی بد بود ... بعید میدونستم بتونم تا چند ساعت حرکت کنم ... به یه چیز شیرین احتیاج داشتم ... احساس میکردم گلوم از داخل زخم شده ... نفسام با خس خس همراه بود و این آزارم میداد ... بیست و چهار ساعت بود هیچی نخورده بودم ... و این برای من یعنی بیهوشی و بیحالی ... اه مریم دووم بیار دختر ... امشب آخرین شانسته ... همونطور که بی حال روی زمین دراز کشیده بودمو به سختی نفس میکشیدم ... سعی میکردم بخوابم تا بلکه یکم بهتر بشم ... احساس کردم روی صورتم سایه افتاده ... چشمامو که باز کردم دیدم کنارم نشسته و با نگرانی نگاهم میکنه ... با بی حالی گفتم: - بهم نزدیک نشو ... راحتم بذار 

- باور کن دست خودم نبود ... اشتباه کردم .. تو ببخش .. بذار کمکت کنم ... اینطوری از پا در میای 

پوزخند بی جونی زدم و گفتم : - کمکم کنی؟ انگار یادت رفته این خود تو بودی که باعث شدی به این حال بیافتم ...

- اه به خدا دست خودم نبود مریم جان .. انقدر اذیتم نکن ... تو رو خدا .. فقط یه بار دیگه ... فقط یه بار دیگه بهم اعتماد کن ... ما امشب باید از اینجا بریم بیرون .. وگرنه نه تنها خودمون میمیریم بلکه باعث میشیم یه مشت آدم بی گناه به دست غلام قاچاق بشن ... فقط یه بار دیگه .. باشه؟

وای این دوباره به من گفت مریم ..اونم نه مریم خالی .. مریم جان .. دلم قیلی ویلی رفت ولی به خودم تشر زدم و خودمو جمع و جور کردم ... راست میگفت... چاره دیگه ای نداشتم برای همین سعی کردم خودمو آماده کنم اما تا خواستم بلند بشم سرم دوباره گیج رفت ... زیر بازومو گرفت و کمک کرد بشینم و به دیوار پشت سرم تکیه بدم ... 

- من باید یه چیز شیرین بخورم ... 

- چیز شیرین ؟ ولی اخه ما که اینجا چیزی نداریم ... 

آهی کشیدمو دستمو تو جیب مانتوم انداختم ... یه چیز سفت و کوچیک رو زیر انگشتام حس کردم ... درش اوردم که دیدم یکی از آبنباتاییه که همیشه تو جیبم دارم ... خدایا شکرت خیلی خوبی 

بازش کردمو توی دهنم گذاشتمش ..... وقتی آبنباتو خوردم یه کم حالم جا اومد ... داشتم به چند ساعت دیگه و فرارمون فکر میکردم که صدای خستشو شنیدم ..

- دو سال پیش .. درست دوسال پیش بود که پرونده غلام دستم افتاد ... اون موقع تازه کار بودم .. سه چهار ماه بیشتر نبود که درجه سرگردی گرفته بودم و این اولین پرونده مهم و سریم بود ... اول فکر میکردم کاری نداره و مثل تمام پرونده های دیگه زود سر و تهشو هم میارم ... ولی خب اونقدراهم که فکرشو میکردم ساده نبود ... وسط گیر و دار پرونده بودم و سرم حسابی شلوغ بود که مادرم پاشو کرد تو یه کفش که الا و بلا باید زن بگیری وگرنه آقت میکنم ... خب آخه مادر تازگی متوجه شده بود تومور مغزی داره و میترسید نتونه عروسی منو ببینه ... اونموقع بیست و هشت سالم بیشتر نبود و حالا حالا ها قصد ازدواج نداشتم ولی خب با اصرارای بیش از حد مامان که البته پدرم هم به خاطر مریضی مادر طرف اونو میگرفت مجبور شدم قبول کنم ... پدرم هم تهدیدم کرده بود از ارث محرومم میکنه و دیگه منو پسر خودش نمیدونه ... بالاخره راضی شدم ... اوایل هی میبردنم اینور و اونور خاستگاری ولی هیچ کدوم موردای خوبی نبودن ... یا ازم میخواستن شغلمو تغییر بدم که خب محال بود چون من عاشق کارم بودم یا اصلا تیپ دختره به من نمیخورد ... دو ماه بود که خونه این و اون سرگردون خاستگاری بودم ... دیگه داشت صبرم تموم میشد که سیمینو دیدم ... یه روز تو خیابون پشت ماشین بودم و داشتم روزنامه ای که خریده بودم رو نگاه میکردم که یکی به شیشه ضربه زد ... وقتی برگشتم چشمم به یه جفت چشم مشکی افتاد که تو حصار خط چشم و ریمل حسابی خود نمایی میکرد ... شیشه رو که پایین کشیدم دختره با ترس تند وتند شروع کرد به حرف زدن: - آقا تو رو خدا بیاین کمک دو نفر مزاحمم شدن دست از سرم بر نمیدارن ... 

از ماشین پریدم بیرون که دوتا موتور سوارو دیدم ... به طرفشون رفتم و گفتم : با خانم کاری داشتید؟ 

یکیشون گفت : - تو رو سننه؟ بزن به چاک جوجه فوکولی ...

نمیخواستم بیخودی درگیر بشم برای همین کارت شناساییمو سریع دراوردم و نشونشون دادم و گفتم : - این تویی که باید هر چه سریعتر بزنی به چاک چون اگه همینجوری اینجا وایسی تضمین نمیکنم واسه چند ماه نفرستمت آب خنک بخوری 

با دیدن کارت شناساییم رنگشون پرید و سریع در رفتن ... به سمت دختره برگشتم و گفتم: - بفرمایید رفتن ... 

- وای ممنون آقا .. من نمیدونستم شما پلیسید ... خداروشکر پیش خوب آدمی اومدم 

- خواهش میکنم ... اگه امر دیگه ای نیست بنده هم برم ...

- راستش .. راستش میترسم شما برید اینا دوباره سرو کلشون پیدا بشه .. میشه .. میشه منو تا یه جایی برسونین؟ 

وقت نداشتم باید میرفتم اداره ولی خب دلم سوخت گفتم زودی میرسونمش و برمیگردم ... سوار شد ... سر راه گفت کنار یه سوپری نگه دارم .. رفت تو سوپری و بعد از چند دقیقه با دو تا بستنی برگشت ... با تعجب بهش نگاه کردم که گفت : این برای تشکره ... بگیر دیگه تعارف نکن ... 

متعجب از صمیمی شدن ناگهانیش بستنی رو گرفتم و برای اینکه ناراحت نشه سریع خوردمش و راه افتادم ... به آدرسی که گفت رسوندمش .. یه جایی تو تجریش بود ... قبل از اینکه پیاده بشه گفت: میشه شمارتو داشته باشم؟

با تعجب به سمتش برگشتم و گفتم: برای چی؟ 

- خب میخوام اگه یه وقت مشکلی پیش اومد دوباره مزاحمت بشم ... میشه بهم بدی شمارتو؟ خواهش؟

خیلی دیرم شده بود ... برای اینکه زودتر دست از سرم برداره کارتمو بهش دادم و سریع خداحافظی کردم و به طرف اداره روندم ..

یه دو روزی از اون روز گذشته بود و من کلا سیمینو فراموش کرده بودم ... سر شب بود ... تو اتاقم نشسته بودم سرم تو پرونده غلام بود و حسابی مشغول کار بودم که موبایلم زنگ خورد ... به زحمت بین اون همه کاغذ پیداش کردمو بدون اینکه به صفحش نگاه کنم جواب دادم ... تا گوشی رو گذاشتم دم گوشم صدای پر عشوه یه دختر پیچید تو گوشم :

- الو؟ آقا شروین؟ 

نشناخته بودمش ... داشتم تو ذهنم دنبال صاحب صدا میگشتم که دوباره صدا کرد: 

- الو؟ الو؟ آقا شروین خودتونین؟

- بله؟ شما؟

- آه خدا رو شکر فکر کردم اشتباه گرفتم ... واقعا منو نمیشناسی؟

سرم شلوغ بود و اصلا حوصله حرف زدن با یه دختر لوس که فکر میکردم مزاحمه رو نداشتم ...

- خانم یا خودتونو معرفی کنید یا زودتر قطع کنید ...

- وای چه خشن ... من سیمینم ...

- سیمین؟ چنین کسی رو به یاد نمیارم ... 

- ای بابا شروین جان بهت نمیاد اینقدر کم حافظه باشیا..

از این همه صمیمیتش تعجب کرده بودم .... سکوت کردم تا فکر کنم ببینم کیه که شروع کرد به توضیح دادن ..

- خیلی خوب بذار بیشتر توضیح بدم .. دو روز پیش تو به یه دختر خانم کمک کردی و از شر دو تا مزاحم نجاتش دادی ... بعدشم رسوندیش خونه و شمارتو بهش دادی تا باهات تماس بگیره...

حالا یادم میومد ... پس اسمش سیمین بود ... خب من بازم دلیلی نمیدیدم که بهم زنگ بزنه و چای نخورده اینجوری دختر خاله بشه ... لحن جدی صدامو حفظ کردم و گفتم :

- مشکلی پیش اومده که با من تماس گرفتید؟

- مشکل؟ خب نه مشکل خاصی که نیست ...بیشتر به خاطر این زنگ زدم که ازت دوباره تشکر کنم و دیگه اینکه .... اینکه اگه ناراحت نشی .. یکم باهات صحبت کنم ... 

- اون وقت در چه مورد؟

- ای بابا شروین چقدر سؤال می پرسی ... بابا میخوایم یه کم صحبت کنیم .. یکم آشنا بشیم .. ( صداش با خنده ملایمی همراه شد) شاید در آینده دوستای خوبی بشیم ... هان؟ .. نظرت چیه؟

- نظرم اینه که من در حال حاضر اصلا وقت ندارم پس لطف کنید قطع کنید باید برم .. کاری ندارین؟

-با لحن دلخوری گفت: - باشه .. عیب نداره ولی من خیلی تنهام ... یکم میترسیدم برای همین گفتم با تو حرف بزنم بلکه ترسم بریزه ولی انگار تو برای همه چیز وقت داری جز یه دختر پررو و تنها ... خداحافظ

اجاره نداد حذف دیگه ای بزنم و سریع گوشی رو گذاشت ... متعجب بودم .. این دیگه کیه؟!! .. یه چیزی هم بدهکار شدم ... سعی کردم بیخیالش بشم و دوباره خودمو مشغول پرونده کردم که ایندفعه ماردم نذاشت کارمو بکنم و برای شام صدام کرد ... سر شام ناخودآگاه فکرم به سمت سیمین کشیده می شد ... نمیدونستم چی میخواد ... جملات اخرش که با دلخوری و ناراحتی گفته بود ، مدام تو سرم می پیچید ... برای خودم هم جای تعجب داشت ولی فکرم همش پیشش بود و تا حدودی از طرز رفتارم پشیمون شدم ... 

اون شبم گذشت تا اینکه روز بعدش وقتی داشتم از اداره برمیگشتم دوباره تلفنم زنگ خورد .. شماره ناشناس بود ولی آشنا میزد ... جواب که دادم دیدم سیمینه ... تعجب کرد بودم .. این دختر کارو زندگی نداره همش به من زنگ میزنه ... جواب دادم که دیدم صدای گریه میاد : 

- الو؟

- ....

-الو؟

حرف نمیزد فقط گریه می کرد ... نگران شده بودم ... یه گوشه نگه داشتم تا راحت تر حرف بزنم ... 

- الو؟ چرا حرف نمیزنید؟ الو؟

صدای پر بغض و مقطعش به گوشم رسید :

- ا... الو؟ شر... شر.. وین؟

- الو؟ چیزی شده؟ چرا گریه میکنید خانم؟

- بیا ... بیا اینجا ... تو روخدا .. زود .. زودتر ... بیا.. فقط بیا... 

با این حرفش تلفن قطع شد ... بعد از اون هر چی دوباره شمارش رو گرفتم جواب نمیداد ... واقعا نگران شده بودم ... آدرسی که رسونده بودمش تقریبا یادم بود ... سریع به اون سمت روندم ... وقتی رسیدم چون نمیدونستم کدوم طبقس تمام زنگارو زدم ... یکی دوتاش اشتباه بود تا بالاخره موفق شدم ... درو باز کرد ... طبقه سوم بود ... به سرعت رفتم بالا که دیدم ایستاده دم در و داره همینطوری گریه میکنه ... وقتی دیدم چیزیش نشده ، پوفی کشیدم و گفتم: - هیچ معلوم هست اینجا چه خبره؟ چی شده؟

- بیا تو .. تا تعریف کنم... برات ..

چون خودش کفش پاش بود منم با کفش رفتم ... خونش یه آپرتمان شصت هفتاد متری بود ... خونه به طرز مشکوکی نا مرتب بود ... یکی از صندلی های اپنش افتاده بود رو زمین .. آواژورش هم رو میزش افتاده بود ... کلا خونه بدجور ریخت و پاش بود ... با تعجب همه جا رو از نظر گذروندم تا چشمم افتاد به خودش که گوشه کاناپه نشسته بود و همچنان گریه میکرد ... لباس بیرون تنش بود ... گفتم: - میگی چی شده یا نه؟ اینجا دزد اومده؟

- نه ... بابام اومده بود ...

برای اینکه گریشو آروم کنم تا بتونه درست و حسابی حرف بزنه، رفتم سمت آشپزخونه و یه لیوان آب اوردم دادم دستش ... آروم خورد و بعد از اینکه یکم آروم تر شد شروع کرد به تعریف کردن..

- کمکم میکنی؟

- چه کمکی؟ شما که هنوز چیزی رو تعریف نکردین

- اه میشه اینقدر منو جمع نبندی؟ بدم میاد هی میگی شما ... مثل من راحت باش

خسته بودم و حوصله جر و بحث نداشتم .. کلافه پوفی کشیدم و گفتم : - خیلی خوب .. بگو میشنوم ...

- داستانش خیلی درازه ... ولی من برات خلاصه میکنم .... (آهی کشید و با بغض شروع کرد به تعریف کردن) اولش همه چیز خوب بود ... وضع مالیمون بد نبود ولی خب خیلی هم خوب نبود ... بابام کارگر ساختمون بود گاهی هم مسافرکشی میکرد ... اونموقع ها خیلی کوچیک بودم... یادم نیست چرا ولی خوب یادمه بعد یه مدت بابا حالتاش عوض میشد ... دیگه سرحال نبود .. دیگه خنده رو لباش نمیومد ... همش گرفته و خوابالو بود ... بداخلاقی میکرد ... هیچ وقت رو من و مامان دست بلند نکرده بود ولی جدیدا این کارو میکرد .. تا یه کم بهش گیر میدادیم و سربه سرش میذاشتیم ... با کمربند میافتاد به جونمون ... من دیگه یاد گرفته بود که نباید زیاد طرف بابا برم ... اون موقع همش ده سالم بود ... ولی مامان نمیتونست خیلی در مقابل کاراش سکوت کنه ... بابا معتاد شده بود .. نمیدونم کی و چطوری ولی خب شده بود .. اونم بدجور .. بعده ها فهمیدم هرویین میکشه ... یه روز بابام حالش خراب بود ... مواد بهش نرسیده بود ... اینطور مواقع به همه چیز گیر میداد ... اعصابش خورد بود و با کوچکترین بهانه ای میافتاد به جون مامان و تا میخورد میزدش .. تا اینکه یه روز مامان دیگه طاغت نیاورد و زیر کتکای بابا جون داد ... از اون به بعد زندگی برای من به معنای واقعی شد جهنم ... دیگه مامان نبود که ازم حمایت کنه ... بابا تمام وسایل خونه رو فروخته بود برای خرج موادش ... خونه هم که اجاره ای بود و صاحب خونه انداخته بودتمون بیرون ... تو یه خرابه که یکی از رفیقای بابا که براش مواد هم میاورد ،بهمون داده بود زندگی میکردیم .. به زور درس میخوندم ... بابا مجبورم میکرد تو خونه این و اون کار کنم تا پول در بیارم ... حتی ... حتی بعضی وقتا میفرستادم ... گدایی ... خیلی سخت بود .. پدرم در اومد تا گذاشت درس بخونم ... گذشت تا من شدم 19 ساله .... بابا روز به روز حالش بدتر شد .. دیگه اون آدمی نیست که من به عنوان بابا میشناختمش .. با من مثل کنیزش رفتار میکنه ... الانم که میبینی اینجام برای اینه که دو سال پیش به زور تونستم یه جا تو یه شرکت به عنوان منشی کار گیر بیارم و اینجا هم اجارست ... بابا هم نیست ... میره .. نمیدونم کجا ولی هر ماه یکی دوباری میاد ازم به زور پول میگیره و میره تا ماه بعد .. 

تمام این مدت که داشت داستان زندگیشو برام تعریف میکرد تقریبا با دهن باز داشتم نگاش میکردم ... با خودم میگفتم مگه میشه یه دختر به این سن اینقدر سختی و بدبختی کشیده باشه ... ناراحت شده بودم ... خیلی زیاد ... ولی سعی میکردم کمتر به روی خودم بیارم ... با صدایی آروم بهش گفتم:

- خب ... گفتی الان بابات اومده بود اینجا؟ 

- آره .. نمیخواستم بهش پول بدم ... دیگه از دستش خسته شده بودم .. اونم که دید نمیخوام بهش چیزی بدم زد خونه رو این ریختی کرد و کلی داد و فریاد راه انداخت .. منم از ترس آبروم پولو بهش دادم ... 

- خب چرا به پلیس خبر نمیدی ؟ یا چرا نمیری پیش فامیلات؟ کسی رو نداری؟

آه عمیقی کشید و با ناراحتی گفت: - از خانوداده مادریم که نه کسی رو ندارم .. یه مادر بزرگ پیر داشتم که پارسال مرد .... از خانواده پدریم هم که دو تا عمو و یه عمه دارم که شهرستانن و البته چون پدرم به خاطر ازدواج با مادرم از خانوادش طرد شده بود، اونا هم قطعا منو قبول نمیکنن ..

- خب از من چی میخوای؟ ... میخوای از پدرت شکایت کنی؟

با این حرفم نگاهش وحشت زده شد و سریع گفت: - نه نه ... اصلا ....( بعد سرشو انداخت پایین و به آرومی گفت) من فقط میخوام یکی ازم حمایت کنه همین ..

خنگ که نبودم .. منظورشو گرفتم ... ولی خب این کار برای من مسؤولیت زیادی داشت .. با تردید گفتم بذار فکر کنم خبرت میکنم ... 

- من برات دردسری درست نمیکنم .. قول میدم ... ( سرشو با حالت مظلومانه ای کج کرد و ادامه داد ) تو این شهر دراندشت تو تنها کسی هستی که میتونم بهت اعتماد کنم ...تو رو خدا نا امیدم نکن ..

خداحافظی کردم و از اونجا زدم بیرون ... بدجوری فکرمو درگیر کرده بود ... بعد از یه روز تصمیممو گرفتم ... میخواستم کمکش کنم ... اما به شیوه خودم ... کلی فکر کردم .. من تو اون مدت چیز بدی از سیمین ندیده بودم ... سوابقش رو هم تو اداره که چک کردم پاک پاک بود ... راستش یه جورایی حس میکردم به سمتش کشش دارم ... از لحاظ ظاهری هم خوب بود یعنی خیلی خوب بود ... تنها مورد بدش همین بی کسیش بود و اینکه شرایطش با شرایط منو خانوادم نمیخورد ... سیمین آدم مؤمنی نبود و خیلی آزاد میگشت ولی خب من ندیده بودم با وجود آزادیش کار خطایی انجام بده ... کلا من باهاش مشکلی نداشتم .. مشکل اصلی مامانم بود .. اون خیلی دوست داشت من با یه دختر مؤمن ازدواج کنم ... بماند که من چقدر بدبختی کشیدم تا مامان و بابا رو راضی کردم .. یه روز وقت محضر گذاشتم و سیمینو عقد کردم ... مادرم نذاشت مراسم بگیرم .. میگفت نمیخوام آبروم جلو کسی بره .. اون با همه چیز سیمین مشکل داشت .. نه فقط ایمانش ، کلا با همه چیزش .. میگفت دختر پاکدامنی نیست و از این حرفا ولی من احمق یه گوشم در بود اون یکی دروازه ... عقدش که کردم یه آپارتمان خریدم ... وسایلشو خودم گرفتم چون سیمین هیچی نداشت ... زندگی ما به همین راحتی شروع شد ... روز به روز بیشتر به سمتش کشیده میشدم ... کم کم بهش علاقه مند شدم ... اونم خوب بلد بود منو چطوری دیوونه خودش کنه ... یه روز به خودم اومدم که دیدم عاشقشم .. نمیتونستم بیشتر از چند ساعت ازش دور باشم .... دو سه ماهی از زندگیمون میگذشت...از بابای سیمینم خبری نبود ... من به خیال اینکه چون فهمیده من کنارشم دیگه سراغمون نمیاد بیخیال قضیه شدم... که هشدارای مامانم شروع شد ... هر وقت یه جا تنها گیرم میاورد میگفت: - شروین چرا کور شدی و نمیبینی اطرافت چی میگذره؟ .. رفتارای این دختره مشکوکه .. 

منم همیشه یا برای اینکه این حرفاشو از سرم باز کنم الکی میگفتم چشم بیشتر حواسمو جمع میکنم یا اینکه چیزی نمیگفتم ... پرونده غلام خیلی داشت طول میکشید ... یه شب نشسته بودم و داشتم پروندرو مرور میکردم که سیمین برای شام صدام کرد ... رفتم دستشویی و بعد از اینکه دستامو شستم ، وقتی برگشتم بیرون که برم تو آشپزخانه دیدم سیمین کنار پرونده نشسته و داره تند و تند برگه ها رو جا به جا میکنه و ازشون عکس میگیره ... با دیدن این صحنه حرفی که میخواستم بزنم تو دهنم ماستید و مات موندم ... برای اولین بار زنگ خطر تو گوشم به صدا در اومد ... زود خودمو جمع و جور کردم و دوباره رفتم تو دستشویی و برای اینکه متوجه بشه دارم میرم بیرون ، ایندفعه با سروصدا رفتم .. دیدم که با عجله رفت تو آشپزخانه ... شامو خوردیم و من به روی خودم نیاوردم که چی دیدم ... خب اینکه بخواد از سر کنجکاوی پرونده رو ببینه طبیعی بود ولی اینکه از همه صفحاتش عکس بگیره اونم به اون صورت عجله ای، خیلی مشکوک میزد ... بعد از اون بیشتر حواسمو جمع کردم ... زیر نظرش داشتم در حالی که خودمو مثل قبل بیخیال نشون میدادم ... خلاصه یه روز اومد که من با زیر نظر گرفتن سیمین ، چیزی رو فهمیدم که تمام زندگیم رو به هم ریخت ...

سیمین نه تنها تمام چیزایی که از زندگیش برام گفت دروغ بود، بلکه از وقتی باهم ازدواج کردیم ، کارای منو زیر نظر داشت و برای غلام خبر می برد ... آره سیمین آدم غلام بود ... دست راستش بود .. ولی من احمق نفهمیدم ... تمام اون مدت مادرم رفتارای مشکوکشو میدید و من باور نمیکردم ... از این همه حماقت خودم بدم اومده بود ... بدون اینکه به روش بیارم غیابی طلاقش دادم ... روزی که برگه طلاق اومد دستم ، رفتم خونه تا سیمینو دستگیر کنم اما .. اما وقتی رسیدم خونه ... با .. با جنازش روبرو شدم .... غلام کثافت فهمیده بود من میدونم سیمین کیه ... سیمین حالا دیگه برای اون یه مهره سوخته و خطرناک بود ... برای همین کشتش ... به همین راحتی ... 

- تمام چیزی که کنجکاو بودی بدونی همین بود .... من تمام این مدت بازی خوردم .... سیمین نه تنها مهره غلام بود بلکه یه زن عیاش بود ... درسته اونموقع عاشقش بودم اما حالا ازش بیزارم .. شاید باورت نشه وقتی جنازشو که با گلوله تیکه پاره شده بود دیدم، نه تنها ناراحت نشدم بلکه حس نفرتم بیشتر شد .. برای خودم ناراحت بودم .. برای خودم متاسف بودم نه سیمین ... حالا اون غلام پست فطرت عوضی همیشه به روم میاره که چطوری رودست خوردم ... 

تمام مدتی که داشت داستان زندگیشو برام تعریف میکرد، صداش یا گرفته بود یا اغلب اوقات همراه خشم و نفرت ... دستاش مشت شده بود .... وقتی صورتشو به طرفم برگردوند با دیدن چشمای خیسش قلبم لرزید ... یه لحظه از خودم بدم اومد که چرا اینقدر پافشاری کردم برای دونستن قضیه ... سعی کردم یه کم دلداریش بدم برای همین لبخندی زدم و گفتم: - ولش کن بهتره فراموشش کنی ... منم اگه گذشتمو برات بگم میشینی همینجا برام تا صبح زار میزنی ... آدما رو مشکلاتشون بزرگ و قوی میکنه ... حالاکه .. حالا که این چیزا رو برای یکی گفتی .. احساس نمیکنی یکم سبک شدی؟

- سبک ؟ .. خب ... خب چرا ... شاید .. نمیدونم ... حس میکنم دیگه غمم اونقدر تو دلم سنگینی نمیکنه ...

- میدونی چرا؟ برای اینکه غمتو تقسیم کردی ... یه چیزی رو بدون ... اگه یه غمو تا آخر برای خودت نگه داری ، یه روز اونقدر بزرگ میشه که از پا میندازتت... طوری که دیگه نتونی رو پاهات وایسی... پس هیچ وقت ... هیچ وقت غمتو گوشه دلت نگه ندار .. زود بریزش دور ... 

وقتی این حرفا رو بهش میزدم به چشمام زل زده بود ... یه آرامش خاصی تو نگاهش میدیم ... حس میکردم خالی شده ... یه لبخند آروم نشست رو لباش و با شیطنت گفت: - بالاخره موفق شدی بهم مشاوره بدی شیطون ... آره؟

با این حرفش یکم بهم نگاه کردیم و بعد یهو زدیم زیر خنده ... ولی طولی نکشید که با شنیدن صدای ماشین که از بیرون میومد خندمون قطع شد ... شروین سریع بلند شد و به سمت در رفت ... گوششو چسبونده بود به در و با دقت گوش میکرد ... بعد از چند دقیقه اومد سمتم و با صدای هیس مانندی گفت: - غلام همین الان رفت ... تا یه ساعت دیگه صبر میکنیم که غلام خوب دور بشه و اینا برن سر کارای خودشون ... اونوقت وارد عمل میشیم ... 

بالاخره یک ساعت گذشت .... از شدت اضطراب داشتم میمردم ... همونطور با پا روی زمین ضرب گرفته بودم و داشتم خودمو آماده میکردم که شروین گفت وقتشه .... روی زمین دراز کشید و خودش رو به بیهوشی زد و از اینجا بود که من باید وارد عمل میشدم ... به سمت در رفتم و بعد از کشیدن یه نفس عمیق شروع کردم به کوبیدن به در و فریاد زدن: - کمک ... یکی کمک کنه ... تو رو خدا یکی بیاد .. این داره میمیره ... کسی اونجا نییییست؟ ... آهاااااای ...

همونطور که محکم به در میکوبیدم و طلب کمک میکردم ، بالاخره صدای سیا رو شنیدم که همونطور که در رو باز میکرد با عصبانیت غر میزد : - اه چته خفه شو دیگه اومدم ...

در رو باز کرد و داخل اومد ... ترسیده بودم و حالا با دیدن سیا و هیکل گندش به ترسم اضافه شد ... دو سه قدم عقب تر رفتم و سعی کردم طبیعی رفتار کنم ... : - آقا این داره میمیره ... تو رو خدا برین ببینین چشه ... داره میمیره ...

بعد هم شروع کردم الکی گریه کردن ولی خب از اونجایی که خیلی ترسیده بودم اشکامم راهشونو باز کردن و روی صورتم جاری شدن

- خب بمیره به درک .... منو این همه کشوندی اینجا واسه این آشغال؟ 

- نه .. تو رو خدا یه دقیقه برین ببینین چشه ... 

با این حرفم با اخمایی درهم به سمت شروین رفت ... با پاش لگد آرومی به پهلوش زد اما شروین واکنشی نشون نداد ... سیا با دیدن اون وضع شروین ، کنارش چمباتمه زد و نبضشو گرفت ... بعد از چند لحظه سرشو به سمت من چرخوند و گفت : - اینکه زندس خبر مرگش اونوقت ....

به خاطر ضربه ناگهانی ای که شروین به پشت سرش وارد کرد نتونست به حرفش ادامه بده و روی زمین افتاد .... گیج شده بود و نمیتونست واکنش درستی نشون بده ... شروین هم مهلتش نداد و سریگردنش رو تو دستش گرفت و با یه حرکت شکوندش ... بعد که ولش کرد ، سیا با صورت روی زمین افتاد ... با دهن باز به اون صحنه خیره شده بودم ... باورم نمیشد یه نفر جلو چشمم به این راحتی کشته شد ....

با دهن باز و چشمای وحشت زده به سیا خیره شده بودم ... شروین بازومو گرفته بود و سعی داشت حواسمو جمع کنه ... وقتی دید خیلی شوکه ام یه کشیده به صورتم زد که باعث شد برق از سرم بپره ....

- هی دختر حواست کجاست؟ اگه بخوای اینطوری خودتو گم کنی گیر میافتیم ...

سری به تایید تکون دادمو کمی خودمو جمع و جور کردم ... با قدمهای لرزان به دنبال شروین به سمت در رفتم ... اسلحه سیا رو برداشته بود و با احتیاط به سمت در میرفت ... به در که رسید به طرفم برگشت و گفت: - تو همینجا باش .. با من بیای خطرناکه .. من میرم کار بقیشونو بسازم ... وقتی از امن بودن اینجا خیالم راحت شد میام دنبالت ... ( گوشه اتاق رو نشون داد گفت ) الانم برو پشت اون ستون قایم شو هر اتفاقی افتاد همون جا بمون صداتم در نیاد خب؟

وقتی فهمیدم قراره منو تنها بزاره ، هر چند برای مدت کمی ، حسابی تو دلم خالی شد ... به معنای واقعی داشتم سکته میکردم ... نمیدونستم دارم چی کار میکنم ... بی اختیار به طرفش رفتم و بازوش رو گرفتم ... با نگاهی ملتمس و اشکی به چشماش خیره شدم و با صدایی که از بغض گرفته و لرزون بود گفتم: - تو رو خدا منو اینجا تنها نزار ... من میترسم ... بزار باهات بیام ...

- نمیشه ... اگه بیای جونت به خطر میافته ...

با وحشت نگاهی به سیا انداختم و دوباره نگاهمو به چشماش دوختم و گفتم: - من دلم نمیخواد با اون اینجا باشم .... تو رو خدا ... حاضرم بمیرم ولی تو تنهایی و اینجا نمیرم ... میخوام باهات بیام ... 

از نگاهش کلافگی میبارید .. با این حرفام کمی مهربون شد ... یک قدم بیشتر با هم فاصله نداشتیم .. با قدمش فاصله بینمون رو پر کرد و تا به خودم بیام تو آغوشش بودم ... آروم کنار گوشم گفت: - به من اعتماد کن باشه؟ .. نمیذارم هیچ اتفاقی برات بیافته .. قسم میخورم ... سیا مرده .. نمیتونه بهت آسیبی بزنه .. خواهش میکنم قبول کن اینطوری منم خیالم راحت تره ... باشه؟

از بغلش بیرون اومدم و با صدای آرومی گفتم : - باشه .. ولی زیاد منتظرم نزار...

لبخند اطمینان بخشی زد و گفت : - پس من رفتم ... یادت باشه هر اتفاقی افتاد بیرون نیا ... وقتی صدات کردم بیا بیرون ... یا علی ..

خواست بره که سریع صداش زدم ... کمی کلافه شده بود ... برگشت طرفم و منتظر نگام کرد ... نمیدونم چرا نتونستم تو چشماش نگاه کنم .. سرمو زیر انداختم و گفتم : - مواظب خودت باش ... دلم نمیخواد برات اتفاق بدی بیافته ... 

سرمو بالا اوردم که نگاهم تو نگاهش نشست ... وای خدایا چشماش از اشک برق میزد ولی جلوی خودشو گرفت تا اشکی نریزه ... یا حقی گفت و به سرعت از در بیرون رفت ..... سریع خودمو به ستون گوشه اتاق رسوندم ... ستون ، تقریبا بزرگ بود و میتونستم به راحتی پشتش پناه بگیرم ... برای احتیاط چاقوی ضامن داری رو که از سیا کش رفته بودیمو دست گرفته بودم .... نمیدونم چرا وقتی شروین از در بیرون رفت یهو دلم ریخت ... احساس میکردم دیگه نمیبینمش ... احساس میکردم یه اتفاق بد ... یه اتفاق خیلی بدی در شرف وقوعه ... چشمامو بستم و آروم آیة الکرسی رو زیر لب زمزمه کردم ... در حینی که دعا میخوندم صدای دو شلیک پیاپی قلبمو لرزوند ... بدنم از شدت استرس میلرزید ... اشک میریختم و دعا میخوندم ... بعد از یک دقیقه دوباره صدای چند شلیک پیاپی گوشمو نوازش داد ... ده دقیقه شایدم یه ربعی گذشته بود ... دیگه داشتم امیدمو کاملا از دست میدادم که احساس کردم کسی وارد اتاق شد ... سر جام سیخ ایستادم ... قلبم به قدری تند میزد که احساس میکردم هر آن از سینم میزنه بیرون ... چاقو رو محکم در دست گرفته بودمو منتظر بودم ... صدای قدمهای کشیده میومد ... هر لحظه صداش نزدیک تر میشد ... نفسم از زور ترس بالا نمیومد ... درست وقتی سایه یه آدمو کنارم دیدم ، با چاقو به سمتش هجوم بردم اما .... قبل از اینکه بهش ضربه ای وارد کنم ، مچ دستیمو که چاقو درش بود رو به سرعت گرفت و آروم گفت: - نترس ... منم آروم باش .....

با وحشت بهش چشم دوخته بودم ... وقتی خیالم راحت شد که خود شروینه ، نگاهم علاوه بر وحشت ، نگرانی هم به خودش گرفت ... دستمو آروم رها کرد .... خدایا ... دستش خونی بود و دست منم به خاطر برخورد باهاش خونی شده بود ... نگاه نگرانمو دوختم بهش که متوجه شدم یکی از پاهاش زخمی شده ... 

- چی ... چی شده؟ ... چه بلایی سر پات اومده ؟ ....

- چیزی نیست .. گلوله از کنار پام رد شد ... یه خراش کوچیکه نگران نباش ....زود باش فعلا اینجا امنه ... باید زودتر از این خراب شده بریم ... عجله کن ... 

روی دوشش یه کوله پشتی بود ... که بهم گفت کمی آب و خوراکی برداشته ....

با احتیاط از در بیرون رفتیم .... شروین گفت اینجا امنه ... یعنی همه رو کشته؟ ... وای خدایا دارم دیوونه میشم کاش زودتر این کابوس تموم بشه .... یه جیپ خاکستری کنار ساختمون پارک بود ... اول شروین سوار شد ... خوشبختانه سوییچ روش بود ... به منم گفت سوار شم ....حالم خب نبود و چیزی که بیشتر از همه حالمو بد کرد دیدن جنازه یه پسر جوون در دو متری جیپ بود ...خواستم سوار بشم که با شنیدن صدای شلیک احساس کردم دستم داره از شدت درد قطع میشه ... بازوم تیر خورده بود ... ولی از کجا؟ اینا که همه مردن ... از شدت درد کنار ماشین زانو زدم ... شروین سریع از ماشین پیاده شده بود و سعی میکرد کسی رو که منو زده پیدا کنه ... انگار پیداش کرد چون بعد از چند لحظه دوباره صداهای پیاپی شلیک شنیده شد ... درد دستم هر لحظه بیشتر میشد ... کم کم چشمام سیاهی میرفت و صداهای اطرافم محو میشدن و بعد از چند لحظه دیگه چیزی نفهمیدم ... 

با احساس درد و ضعف چشمامو باز کردم ... حلقم به شدت خشک شده بود ... دهنم طعم تلخی میداد ... خواستم بلند بشم اما انقدر ضعف داشتم که با کوچکترین حرکتی تمام تنم درد میگرفت ... دستمم که دیگه بدتر ... ولی خب دردش از لحظه اولی که تیر خورد کمتر بود ... یه نگاه به اطرافم انداختم .... تو یه اتاق خواب .. روی یه تخت یه نفره بودم ... اتاق ساده ای بود ... تختی که روش خوابیده بودم گوشه سمت چپ اتاق بود و یه کمد دو دره هم گوشه دیگه ی اتاق ... با یه قالیچه که کف اتاق پهن بود ... کنار تختم هم یه میز بود و یه کپسول اکسیژن و یه چوب لباسی که سرمم بهش آویزون بود ... خدایا اینجا دیگه کجاست؟ ... مگه من با شروین در حال فرار نبودم؟.... سعی کردم اخرین لحظاتی که هوشیار بودم رو به یاد بیارم اما بازم نمیفهمیدم چرا اینجام؟ ... یعنی تونستیم فرار کنیم؟ ... یعنی نجات پیدا کردیم؟ ... آخه چطوری؟ .. پس شروین کجاست؟ .... از فکر اینکه تونستیم نجات پیدا کنیم لبخند بی جونی روی صورتم نقش بست ولی با دیدن کسانی که همون لحظه وارد اتاق شدن ، خنده روی لبم ماستید و موجی از نگرانی و وحشت به دلم هجوم اورد .... 

- به به ... چه عجب بیدار شدی خانم خانما ... انگار خیلی خسته بودی که اینقدر خوابیدی آره؟ ( قهقهه ای سر داد بعد از یک دقیقه خندش محو شد و عصبانیت جاشو گرفت ) چیه؟ ... تعجب کردی؟ ... نکنه فکر میکنی داری خواب میبینی؟ هان؟ ... حالا خوب گوشاتو باز کن تا از خواب بیدارت کنم ... همون روزی که خواستید فرار کنید من رفته بودم مرز .. حدس زده بودم جناب سرگرد میخواد زرنگی کنه برای همین محافظای زیادی رو گذاشتم تا از اینجا حفاظت کنن ... سرگرد با اون کارش گور خودشو کند ... دیدی؟ من از شماها زرنگتر بودم ... حالا هم که زنده ای و سه روزه برای خودت راحت خوابیدی ، برای اینه که من خواستم زنده بمونی ... ولی زیاد خوشحال نباش چون اگه اون پلیسای کودن با من همکاری نکنن تو هم کارت ساختس ....

غافلگیر شده بودم ... زبونم از دیدن غلام و وردستاش بند اومده بود ... لعنت به این شانس ... حالا شروین کجاس؟ چه بلایی سرش اومده؟ ... با نبودن اون من بیشتر احساس نا امنی میکنم میون اینا ... کمی خودمو جمع و جور کردم و سعی کردم کمی جرأت به خرج بدم ... با صدایی لرزون و مقطع گفتم : - س ... س ... سرگرد ... سرگرد کج.. کجاس؟ 

با این حرفم قهقهه کریهی زد و گفت : - فرستادمش به درک ... تو جنگلای اطراف خونه زدنش ... همونجا هم ولش کردن ... میدونی که جنگلای شمال اونم این ناحیه ای که توش هستیم حیوونای خطرناک داره ... فکر کنم حیوونکیا تونستن بعد از یه مدت یه حال اساسی به شکمشون بدن ... البته سرگرد یه کم گوشت تلخ بود ... 

دوباره قهقهه ای زد و از اتاق خارج شد ... با شنیدن اون حرفا دنیا روی سرم آوار شد ... خدایا نه ... من طاغت این یکی رو دیگه ندارم ... چرا؟ چرا تا به یکی دل می بندم از دستش میدم؟ ...... اشکام با سرعت روی گونه هام میریخت ... با به یاد اوردن لحظه هایی که تو بیمارستان و اینجا در کنارش بودم ، دلم مالامال از غصه میشد .... دلم میخواست منم بمیرم ... خدایا نباید این اتفاق میافتاد ... چرا شروین ؟ چرا من نه؟ ... از شدت بغض نفسم بالا نمیومد ... دیگه هیچ امیدی نداشتم ... وقتی یاد لحظه ای که جلوی در برای دلداری دادنم بغلم کرد میافتادم ، دلم آتیش میگرفت ...همون لحظه بود که فهمیدم چقدر دوستش دارم ... چقدر آغوشش مطمین و گرم بود... دیگه نمیخواستم زنده باشم ... دیگه هیچی نداشتم از دست بدم ... برام مهم نبود ... دیگه چیزی برام مهم نبود حتی جونم ...

[ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391 ] [ 20:12 ] [ david ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
امکانات وب